الله اکبر
خدا بزرگتر است !
تا به حال درگير بار معنايي اين جمله شده اي ؟!
اينکه موجودي وجود دارد که از همه چيز بزرگتر است . من تا حالا نتوانسته ام اين جمله را حضم کنم يا به آن ايمان بياورم . در ابعاد ذهن من نمي گنجد . هر چقدر سعي کردم و جنگيدم و فکر کردم ديدم که نمي شود . هر وقت تصميم گرفتم و اراده کردم تا اين دو کلمه را بفهمم نشد .
هر بار ذهنم به طرز عجيبي شروع به کار مي کرد و ابعاد موضوع را بررسي مي کرد و تحليل مي کرد و باز ابعاد را بررسي مي کرد و هي تحليل مي کرد و نتيجه نمي گرفت و باز تحليل مي کرد و باز نتيجه نمي گرفت و ناچار دوباره ابعاد اين دو کلمه را برسي مي کرد و نتيجه نمي گرفت .
کم کم ذهنم خسته مي شد ولي من لجم مي گرفت .
لجم مي گرفت که ذهنم اينقدر ناتوان و مزخرف است . من نا اميد نمي شدم و با همان ذهن خسته دوباره شروع به بررسي ابعاد اين جمله مي کردم ولي ذهنم ديگر کشش نداشت .ناگهان شروع به لرزيدن مي کرد انگار مي خواست منفجر شود ذهنم داغ شده بود دوست داشت از جا کنده شود
و باز هم نتيجه نمي گرفت .
بعد من مانند بيماري لاعلاجي مي شدم که از شدت درد دنبال استامينوفن يا پروفن باشد و چيز هايي را براي آرامش خودم بر ذهن مي راندم
مثلاً مي گفتم : که در اين جهان هستي ميليارد ها کهکشان وجود دارد
هر کهکشان ميليارد ها ستاره دارد
هر ستاره با کمک تعدادي سياره يک منظومه را به وجود مي آورد که من ، روي يکي از اين سياره ها هستم
و نسبت حجم من به سياره زمين يک به .... يک به ..... يک به نمي دانم چي . حتماً يک به 100000000 است .
اينجوري به خودم ثابت ( البته ثابت که نه ) توجيه مي کردم که خدا اينقدر بزرگ هست .
اما الان فهميدم . البته نه آن دو کلمه را . فهميدم که چقدر رياضي دانهايي مثل من احمق هستند که فکر مي کنند براي اثبات هر چيز بايد استدلال کرد . استدلال عقلي .
ولي من فهميدم براي درک مسائل ِ " مهم تر " بايد از استدلال روحي کمک گرفت . اما استدلال روحي کار هر کسي نيست . يعني کار من نيست . من نمي توانم .
براي استدلال روحي بايد عاشق بود . عشق جوهر چنين استدلالي است .
من نمي توانم !
خدايا
من نمي توانم . من فقط بلدم مثل احمق ها چرتکه بياندازم
خدايا کاش من رياضي دان نبودم
من دارم در ابعاد اين ذهن کذايي ، خفه مي شوم !
خدايا دست هاي روح مرا بگير و مرا عاشق کن .
خدايا اگر من لايق شنيدن حرف هاي تو نيستم ، تو خودت لطفي کن و در دل دلبرانت ياد مرا به پا دار تا آنها براي افزايش شعور روحاني من ( همان دانش استدلال روحي ) دعا کنند .
الله اکبر
خدا بزرگ تر است !
تا به حال درگير بار معنايي اين جمله شده اي ؟!
بعضی وقتا منطق جواب گو نیست . باید غیر منطقی با قضیه برخورد کنی !
شب قدر یکی از همین موقیت هاست که با مخاطبت باید غیر منطقی صحبت کنی !
ببین ! وقتی می گن شب قدر از 1000 تا ماه بهتره و ملائک مثل چیز دور و ورت می پلکند پس خود به خود این شب غیر منطقی می شه .
وقتی هم که تو تا صبح بیداری می کشی تا حرف دلت رو بهش بگی باز هم باید غیر منطقی باشی .
منظورم اینه که به خدا بگو : خدایا من گناه می کنم درست . گناهان بزرگی انجام می دم درست . هر وقت توبه کردم فوری توبه رو شکستم درست . هنوز کمی از شیرینی گناه توی دلم مونده درست . ولی با همه اینها تو یه کاری کن که مهرت توی دلم بیفته یه جوری که فکر گناه رو هم نکنم . خدایا تو خودتو به من نزدیک کن تا توی همه کارها وجودتو حس کنم تا باز هم گناه نکنم . اگه من توبه رو می شکونم امشب توی چشمام اشک بیشتری بریز تا رشته های این توبه رو محکم تر کنم . خدایا ............................................
بعد وقتی دیدی که دلت یه جوری شده ، اشک بی اختیار سرازیر میشه و انگار فقط با گریه کردن می تونی زنده بمونی و زندگی با اشک برات معنا داره ، صداتو بلند تر کن ، نترس ، بدون که خدا صداتو شنیده و با تمام گناهان و سیاهی ها و زشتی هایی که توی وجودت هست ، دو دو تا چار تا رو کنار گذاشته و کلی فرشته رو فرستاده تا دورت بچرخند و برات دعا کنندو دلت رو نورانی کنند .
این مثل این می مونه که شما توی یه بیابون با یه گرگ بد ترکیب بزرگ و درنده که خون از لبو لوچش آویزونه مواجه بشید و حیوون هی توی چشاتون زل بزنه و کمک بخواد مثلاً زخمی شده . بعد شما با تمام نفرت و انجاری که از این حیوون دارید دلتون رحم بیاد و زخماشو ببندید با این که می دونید اون حیوون ممکنه بی وفایی کنه و شما رو بخوره !
این دقیقاً نسبت خدا با بنده هایی مثل ماهاست ( البته جسارت نباشه خودمو می گم ) .
آخه خدا خیلی دل رحمه . اصلاً چیزی به اسم دلرحمی رو خودش آفریده پس منبع دل رحمیه !
پس می بینید اینجا هیچ چیز منطقی وجود نداره . اگه پست ترین موجود روی زمین هم هستی می تونی نجات پیدا کنی چون این شبا غیر منطقیه !
وقتی توی اون حالت قرار می گیری و داری گریه می کنی ،و قتی احساس کردی خدا صداتو شنیده و فرشته ها دارن دورت می چرخند ، قدر خودتو بدون ؛ تو یکی از مقدس ترین موجودات روی زمین هستی . ما رو هم دعا کن !
نفسی برای کشیدن نمانده است از بس نفس نفس زده ام
برای این بنده ی درمانده ی در راه مانده سرگردان دعا کنید .....![]()

کاری کن تا بر روی این قالی نخ نمای عقل ؛ روح ریش ریش شده ی خود را اندکی ببنشانیم تا استراحت کند ؛ آخر خونش می ریزد روی این زندگی ................ ما نمی خواهیم مدیونش شویم !
الان افطار دارد می رسد...... زود باش خدا ! دلم گرفته است اندکی نور بیشتر لازم نیست تا ریسمان را ببینم !
همه دنیا بخوان و تو بگی نه
تو بگی اره تمومه
همین که اول واخر تو هستی
به محتاج تو محتاجی حرومه
تو همیشه هستی اما
این منم که از تو دورم
من که بی خورشید چشمات مثل قاب سوت و کورم
نمی خوام وقتی تو هستی
ادم ادمک ها شم
چرا عادتم تو باشی
می خوام عاشق تو باشم
تازه فهمیدم بجز تو
حرف هیچ کی خوندنی نیست
ادمها می یان و می رن هیچ کی جز تو موندنی نیست
منو از خودم رها کن
تا دوباره جون بگیرم
خستم از این عقل خسته
من می خوام جنون بگیرم
دید موسی یک شبانی را به راه
کو همی گفت : ((ای خدا و ای اله
تو کجایی که شوم من چاکرت
چارقت دوزم ، کنم شانه سرت
دستکت بوسم ، بمالم پایکت
وقت خواب آید ، بروبم جایکت
ای فدای تو همه بزهای من
ای به یادت هی هی و هی های من ))
زین نمط بیهوده می گفت آن شبان
گفت موسی : (( با کی استت ای فلان))
گفت : (( با آن کس که ما را آفرید
این زمین و چرخ از او آمد پدید ))
گفت موسی : (( های خیره سر شدی
خود مسلمان ناشده کافر شدی
ای چه ژاژ است و چه کفر است و فشار ؟
پنبه ای اندر دهان خود فشار !
چارق و پاتابه لایق مر تو راست
آفتابی را چنین ها کی رواست
گر نبندی زین سخن تو حلق را
آتشی آید بسوزد خلق را ))
گفت : ((ای موسی دهانم دوختی
وز پشیمانی تو جانم سوختی ))
جامه را بدرید و آهی کرد و تفت
سر نهاد اندر بیابان و برفت
وحی آمد سوی موسی از خدا
بنده ی ما را زما کردی جدا
تو برای وصل کردن آمدی
نی برای فصل کردن آمدی
هر کسی را سیرتی بنهاده ام
هر کسی را اصطلاحی داده ام
در حق او مدح و در حق تو ذم
در حق او شهد و در حق تو سم
من نکردم خلق تا سودی کنم
بلکه تا بر بندگان جودی کنم
خون ، شهیدان را ز آب اولی تر است
این خطا از صد ثواب اولی تر است
ملت عشق از همه دین ها جداست
عاشقان را ملت و مذهب خداست
بر دل موسی سخن ها ریختند
دیدن و گفتن به هم آمیختند
چون که موسی این عتاب از حق شنید
در بیابان در پی چوپان دوید
عاقبت دریافت او را و بدبد
گفت : مژده ده که دستورس رسید
هرچ آدابی و ترتیبی مجو
هر چه می خواهد دل تنگت بگو
گفتم:چقدر احساس تنهایی می کنم
گفتی :من که نزدیکم ( بقره/186)
گفتم:تو همیشه نزدیکی ؛ من دورم.... کاش می شد بهت نزدیک شم
گفتی :هر صبح و عصر ، پروردگارت را پیش خودت با خوف و تضرع و با صدای آهسته یاد کن ( اعراف/205)
گفتم:این هم توفیق می خواد !
گفتی :دوست ندارید خدا ببخشدتون ( نور / 22 )
گفتم:معلومه که دوست دارم منو ببخشی
گفتی :پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید ( هود/90)
گفتم:با این همه گناه آخه چیکار می تونم بکنم ؟
گفتی :مگه نمی دونید که خداست که توبه رو از بندهاش قبول می کنه ؟!( توبه /104)
گفتم:دیگه روی توبه ندارم
گفتی: :)ولی) خدا عزیزه و دانا ، اوست آمرزنده گناه و پذیرنده توبه(غافر/2-3)
گفتم:با این همه گناه برای کدوم گناهم توبه کنم ؟
گفتی :خدا همه ی گناهان رو می بخشه ( زمر/53)
گفتم:یعنی بازم بیام ؟ بازم منو می بخشی ؟
گفتی :جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه ؟( آل عمران /135)
گفتم:گفتم نمی دونم چرا همیشه مقابل این حرفت کم می آرم ؟ آتیشم می زنه ذوبم می کنه!....خدایا توبه می کنم به برکت این ماه عزیز این مهمونی بزرگ ، توبه می کنم
گفتی :خدا هم توبه کننده ها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره /222)
ناخواسته گفتم:الهی و ربی من لی غیرک ؟
گفتی :خدا برای بنده هاش کافی نیست ؟( زمر /26)
گفتم:در برابر همه ی مهربونیت چیکار می تونم بکنم ؟
گفتی :ای مؤمنین خدا را زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید . او کسی هست که خودش و فرشته هاش بر شما درود و رحمت می فرستن تا شما رو از تاریکی ها به سوی روشنایی در بیارن . خدا نسبت به مؤمنین مهربونه ( احزاب 41-43)
گفتم : خدایا ممنونم فقط یه دعا دارم بکنم ، اونم اینه که کاری کنی بیشتر بشناسمت تا بیشتر بهت ایمان بیارم تا بیشتر دوست داشته باشم !

خدايا
چه کسي اين وسط مسئوله ؟
خودت ؟
يا جامعه که جوون رو توي اين تنگناها گذاشتن ؟
از میمون های انسان نمای عصر برق
یا از خدایی که در این نزدیکیست ...لای این شبو ها ...پای آن کاج بلند ....
پی نوشت : خدا شریعتی را با سهراب با هم بیامرزاناد !