تبليغاتX
اگر از گناه کردن خسته شده ای بیا
رو سر بنه به بالین  تنها مرا رها کن

ترک من خراب    شبگرد   مبتلا کن

+ نوشته شده در 88/04/21ساعت 11:22 توسط بنده خدا |

باور کنید من می دانم !
 من متوجه هستم .
من دارم می بینم دارم لمس می کنم و حتی می شنوم . درست است من با تمام وجودم "احساس" می کنم
که خدا دارد می کوبد .
 آری می کوبد . خدا دارد دو دستی می کوبد بر دریچه زنگ زده دلم .
 خدا هی مرا صدا می زند هی می گوید آهای . هووی . بنده من . آهای دیوانه در را باز کن من با تو کار دارم .
 خدا همش دارد می کوبد .
 چقدر صدای در زدنش بلند است .
 من " نمی فهمم " که چرا خدا خسته نمی شود .
خدا از بس در را کوبیده در دارد از جاش کنده می شود .
خدا همش می خواهد به قلبم وارد شود . اما من ، آری خود منم ، نمی گذارم که وارد شود .
رفته ام هر چه دم دستم است گذاشته ام جلوی در که مبادا در باز شود و خداوند وارد شود .
 آری خود من ، من بر داشته ام هر چه میز و صندلی و منطق و کتاب و عقیده و مکتب و فرقه و لذت و غم و اندوه و ترانه و خنده و گریه  و کلمه و کلمه و کلمه را ، همه را جوی در گذاشته ام که نتواند . اما خدا دست بردار نیست .
خدا همش به در می کوبد به در می کوبد . من حتی سرم را به دیوار می کوبم که شاید بمیرم و این صدا را نشنوم .
من حتی قلبم را بر می دارم و می روم بالای قله ای و آنرا رها می کنم تا بپاشد از هم ،تا قلبی نباشد تا دریچه ای نباشد برای زدن . من گاهی  یک چیز تیز ( مثل چاقو یا سیخ یا فرهنگ یا تجدد یا مکتب ) را می کنم توی گوشم تا بلکم کر شوم و نشنوم اما خدا که همچنان به در می کوبد .
خدا خیلی به دریچه قلبم می کوبد . خدا گاهی که عصبانی می شود ، آنقدر محکم به در می کوبد که تمام قفسه کتاب هایم را ( همانهایی که پر است از ایدئولوژی و منطق و قانون ) به زمین می افتد و خیلی می ترسم . بعد خدا دستهایش درد می گیرد و می زند زیر گریه . اشک های خدا که زمین می ریزد من ناگهان روحم به تپش می افتد ولیباز هم در را باز نمی کنم
باور کنید من می دانم !
من متوجه هستم .
من دارم می بینم دارم لمس می کنم و حتی می شنوم . درست است من با تمام وجودم "احساس" می کنم
که خدا دارد می کوبد .


پ ن : خدایا تو خودت گفتی که انسان را ضعیف آفریدیم . خدایا مگر این نفهمی و جهالت من از ضعف من نیست . خدایا باور کن من منظوری ندارم . من فقط ضعیفم . خدایا نکند که مرا رها کنی . خدایا نکند که دیگر نکوبی . خدایا من به امید این کوبیدن تو زنده ام . خدایا من ضعیفم . خودت گفتی ...

پ ن 2 : اهدنا الصراط المستقیم . . .

+ نوشته شده در 88/01/12ساعت 1:47 توسط بنده خدا |

دلت را خانه ما كن مصفا كردنش با من ب
ه ما درد دل اهدا كن مداوا كردنش بامن
اگر گم كرده اي اي دل كليد استجابت را
بيا يك لحظه با ما باش پيدا كردنش بامن
بيفشان قطره اشكي ، كه من هستم خريدارش
 بياور قطره اي اخلاص، دريا كردنش بامن
اگر درها برويت بسته شد ، دل برمكن بازآ
طلب كن آنچه مي خواهي مهيا كردنش با من
بيا قبل از وقوع مرگ روشن كن حسابت را
بياور نيك و رد را ، جمع و منها كردنش بامن
چه خوردي روزي امروز ما را شكر نعمت كن
غم فردا مخور تأمين فردا كردنش با من
به قرآن آيه رحمت فراوان است اي انسان ب
خوان آن آيه را تفسير و معنا كردنش با من
اگر عمر گذر كردي ، مشو نوميد از رحمت
تو نام توبه را بنويش امضا كردنش با من ....
+ نوشته شده در 88/01/06ساعت 12:59 توسط بنده خدا |

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر الیل و النهار

یا محول الحول و احوال

حول حالنا الی احسن الحال

 

آمین!

+ نوشته شده در 87/12/24ساعت 9:37 توسط بنده خدا |

اي حسين
اي آنکه مظهر عشقي
من روسياهم که هنوز هم چيزي از تو نمي دانم
اما
خدا مي داند وقتي که نامت را صدا مي کنم
چيزي در اعماق جانم تکان مي خورد
تو
خوب تريني
اي خوب من
به خدابگو
که بنده اي گناه کار
اينجا دست و پا مي زند و به خود مي پيچد
به خدا بگو
که اين بنده هيچ از خود ندارد ؛ از آبرو
اي حسين من
اي خوب ترين خوبان
تو
با دستان خودت
دست مرا بگير و دست هايم را در دستان خدا گذار
+ نوشته شده در 87/10/11ساعت 23:41 توسط بنده خدا |

بشنو فریادم را وقتی که فریاد می زنم

و بمن رو کن

وقتی که

مناجاتت می کنم .

من به درگاهت گریختم

و در برابرت ایستادم

و بیچارگیم را بتو عرضه داشتم

و در وادی گرم و نورانیت قرار گرفتم

و گریستم

و امیدوارم به آنچه نزد توست از بی نهایت ها ؛

و تو می دانی من چه در دل دارم و تویی آگاه از حاجاتم .

تو درونم را می فهمی و پنهان نیست بر تو وضع دنیا و آخرتم .

معبودا !

 هر که به تو پناه آورد ، واگذاشته نشود و هر که تو رو کنی به وی ، آزاد است

معبودا !

 هر که به تو راه پوید ، آزاد است

 

+ نوشته شده در 87/09/22ساعت 20:43 توسط بنده خدا |

http://manminevisad.blogfa.com/post-7.aspx

+ نوشته شده در 87/09/03ساعت 21:24 توسط بنده خدا |

برایت نگران بودم ! ‌نگران اینکه قدر خودت را ندانی یا ندانی که واقعاً کیستی . تو خیلی مهمی ! این را می دانستی ؟!

یک روز خداوند داشت خلق می کرد و هی می آفرید ؛ چیزی را به وجود آورد که خیلی مهم بود . خدا آن چیز را به زمین داد تا نگهدارش باشد ولی زمین به لرزه در آمد و قبول نکرد

بعد آن را به کوه داد تا آن را نگهدارد . کوه با آن عظمت و گستردگی اش ناگهان از هم پاشید و قبول نکرد . توانش را نداشت !

بعد آن را به آدم داد  . آدم وقتی که با آن امانت روبرو شد ، نترسید ، از هم نپاشید ، به لرزش نیفتاد و نمرد . آدم لبخند زد و قبول کرد . امانت خدارا ؛ هدیه ای از جانب بی نهایت !

اینگونه بود که آدم ( یعنی تو !) اشرف مخلوقات شد . و اینگونه بود که تو مهم ترین آفریده خداشدی .

تو امانت دار خدایی ! تو توانایی آن را داری که انتخاب کنی .

وقتی که در آن دنیا نتایج نمراتت را به دستت دادند ، نه از تک ماده خبری است نه از تجدیدی . یا باید قبول شوی یا رفوزه

این تویی که مسئول سعادت و شقاوت خود هستی پس تو خیلی مهمی . چون تو توانایی آن را داری که خود را خوشبخت کنی !

غصه نخور!

بلند شو !

پنجره ها همیشه به روی تو بازند

کافیست آنها را باز کنی و ریه های روحت را از ابدیت پر و خالی کنی!

و پرواز کنی

به سوی بی نهایت ها !

و لبخند بزنی تا

زمین و زمان به تو سلام کنند !

پ ن 1 ) یه تشکر خیلی ویژه از یگانه خانم بابت همکاری بی دریغشون .امیدوارم هر جا که هستند موفق باشند و هر چه زودتر به دنیای مجازی برگردند

پ ن 2 ) خدمت سارا خانم خیر مقدم عرض می کنم و امیدوارم که همکاریمون روز به روز بیشتر بشه و ما بیشتر از مطالب قشنگشون استفاده کنیم

پ ن 3) از تمامی دوستان گلم بابت این غیبت طولانی عذر خواهی می کنم و از همه بازدید کننده ها به خاطر لطفی که دارند تشکر می کنم

+ نوشته شده در 87/08/12ساعت 18:59 توسط بنده خدا |

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد که زندگي نکرده است . تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود . پريشان شد . آشفته و عصباني نزد فرشته مرگ رفت تا روز هاي بيشتري از خدا بگيرد . داد زد و بد و بيراه گفت . فرشته سکوت کرد ؛ آسمان و زمين را به هم ريخت ، فرشته سکوت کرد ؛ به پر و پاي فرشته پيچيد ، فرشته سکوت کرد ؛ کفر گفت و سجاده دور انداخت ، باز هم فرشته مرگ سکوت کرد ؛ دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد . اين بار فرشته مرگ سکوتش را شکست . گفت : بدان يک روز ديگر را از دست دادي ! تنها يک روز ديگر باقيست . بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن .
لا به لاي هق هقش گفت : اما با يک روز .... با يک روز چکاري مي توان کرد .....؟
فرشته مرگ گفت : آنکس که لذت يک روز زندگي کردن را تجربه کند ، گويي که هزار سال زيسته است ! و آنکس که امروزش را درنيابد ، هزار سال هم به کارش نمي آيد .
و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت : حالا برو و زندگي کن .
او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش مي درخشيد  . اما مي ترسيد حرکت کند ، مي ترسيد راه برود . نکند قطره اي از زندگي از لاي دستانش بلغزد ، بريزد ، تمام شود .
قدري ايستاد ......... اندکي تأمل کرد ...............بعد با خود گفت : وقتي فردايي ندارم ........وقتي بودنم همين يک روز است ....... نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد ؟ بگذار اين يک مشت زندگي را هم خرج کنم .
آنوقت شروع به دويدن کرد . زندگي را به سر و رو رويش پاشيد ، زندگي را نوشيد و بوييد و چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا برود .... مي تواند بال بزند انگار ، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد و مي تواند تا توانستن را معنا ببخشد ............
او در آن يک روز ؛ آسمان خراشي را بنا نکرد ، زميني را مالک نشد ، مقامي را بدست نياورد ، اما ......... در همان يک روز روي چمن ها خوابيد ، کفش دوزکي را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابر ها را ديد و به آنهاي که نمي شناختش سلام کرد و براي آنان که دوستش نداشتند از ته دل دعا نمود . او همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد ؛ لذت برد و سرشار شد و بخشيد ؛ او عاشق شد و عبور کرد و ............. تمام شد .
او همان يک روز را زندگي کرد ، اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند : او درگذشت ، کسي که هزار سال زندگي کرد

 

پی نوشت: یادمه توی بحبوحه کنکور که هم نا امید بودم هم استرس داشتم ، یه کتاب زبان انگلیسی گرفتم برای تست زدن که ناشرش ، نشر پیشگامان بود . متنی که بالا خوندید رو توی مقدمه او کتاب نوشته بود ( البته من کمی توش دخل و تصرف کردم ). اون زمان که من این نوشته رو خوندم خیلی روی من تأثیر گذاشت .
حالا هم که دوباره خوندمش ، منو برد به اون زمان . به خودم و به گذشتم نگاه می کنم .... چقدر دلم گرفته ....... من چند قطره اشک لای اون کتابا جا گذاشتم .......

+ نوشته شده در 87/07/08ساعت 1:34 توسط بنده خدا |

بعضی وقتا منطق جواب گو نیست . باید غیر منطقی با قضیه برخورد کنی !

شب قدر یکی از همین موقیت هاست که با مخاطبت باید غیر منطقی صحبت کنی !

ببین ! وقتی می گن شب قدر از 1000 تا ماه بهتره و ملائک مثل چیز دور و ورت می پلکند پس خود به خود این شب غیر منطقی می شه .

وقتی هم که تو تا صبح بیداری می کشی تا حرف دلت رو بهش بگی باز هم باید غیر منطقی باشی .

منظورم اینه که به خدا بگو : خدایا من گناه می کنم درست . گناهان بزرگی انجام می دم درست . هر وقت توبه کردم فوری توبه رو شکستم درست . هنوز کمی از شیرینی گناه توی دلم مونده درست . ولی با همه اینها تو یه کاری کن که مهرت توی دلم بیفته یه جوری که فکر گناه رو هم نکنم . خدایا تو خودتو به من نزدیک کن تا توی همه کارها وجودتو حس کنم تا باز هم گناه نکنم . اگه من توبه رو می شکونم امشب توی چشمام اشک بیشتری بریز تا رشته های این توبه رو محکم تر کنم . خدایا ............................................

بعد وقتی دیدی که دلت یه جوری شده ، اشک بی اختیار سرازیر میشه و انگار فقط با گریه کردن می تونی زنده بمونی و زندگی با اشک برات معنا داره ، صداتو بلند تر کن ، نترس ، بدون که خدا صداتو شنیده و با تمام گناهان و سیاهی ها و زشتی هایی که توی وجودت هست ، دو دو تا چار تا رو کنار گذاشته و کلی فرشته رو فرستاده تا دورت بچرخند و برات دعا کنندو  دلت رو نورانی کنند .

این مثل این می مونه که شما توی یه بیابون با یه گرگ بد ترکیب بزرگ و درنده که خون از لبو لوچش آویزونه مواجه بشید و حیوون هی توی چشاتون زل بزنه و کمک بخواد مثلاً زخمی شده . بعد شما با تمام نفرت و انجاری که از این حیوون دارید دلتون رحم بیاد و زخماشو ببندید با این که می دونید اون حیوون ممکنه بی وفایی کنه و شما رو بخوره !

این دقیقاً نسبت خدا با بنده هایی مثل ماهاست ( البته جسارت نباشه خودمو می گم ) .

 آخه خدا خیلی دل رحمه . اصلاً چیزی به اسم دلرحمی رو خودش آفریده پس منبع دل رحمیه !

پس می بینید اینجا هیچ چیز منطقی وجود نداره . اگه پست ترین موجود روی زمین هم هستی می تونی نجات پیدا کنی چون این شبا غیر منطقیه !

وقتی توی اون حالت قرار می گیری و داری گریه می کنی ،و قتی احساس کردی خدا صداتو شنیده و فرشته ها دارن دورت می چرخند ، قدر خودتو بدون ؛ تو یکی از مقدس ترین موجودات روی زمین هستی . ما رو هم دعا کن !

+ نوشته شده در 87/06/27ساعت 12:6 توسط بنده خدا |

خدایا سلام
احساس غریبی دارم نمی دانم اسمش چیست ؛ اینجا و آنجا بعضی ها می گویند "دلمان گرفته " . خدایا "دل " چگونه می گیرد ؟‌
شاید عمریست که دل گرفتگانیم یا شاید این دل است که گرفتار ما شده است ؛ بیچاره دل .....
الان غروب است و از خورشید دم غروب خبری نیست و ابر است و ابر و البته باد هم هست .....  اینجا به شدت بوی "دلتنگی "می دهد .........
خدایا خودت گفتی ( گمانم یکبار که در کلاس قرآن داشتم می خواندم این جمله ی تو را دیدم ) که برای اینکه تو را به یاد داشته باشیم  باید به نشانه های آفرینشت بنگریم . گفته بودی که کوهها را آفریده ای و آب را و میوه ها را که چقدر رنگی اند و بهشت را و آب های روان بهشتی و درخت . درخت هایی که زیر سایه های همیشه گسترده اش خسته گی را به سر روی نسیم می پاشیم ( بی چاره نسیم )  ......... و گفته بودی که زن را آفریدی ؛ موجودی پر از لطافت اما گسترده شده بر تار های عصمت .
اما ای خدا نگفتی وقتی که نوستالوژی روحمان در غروب های بی خورشید ،وادارمان کرد تا طلب مطلوب کنیم ، چگونه دل گرفته ی خود را با خود این طرف و آنطرف در کوچه پس کوچه های روزمرگی بکشانیم ؟ ( خیلی سخت است )
یادم است گفته بودی که گویا رسیمانی را از آن بالا آویزان کرده ای تا وقتی داریم در سیاهچاله های پوچی می لغزیم تو را چنگ زنیم ولی نگفته بودی اگر نا بینا شویم ؛ چطور در تاریکی خود به خود بفهمانیم که ریسمانی نیست ...... نسیمی نیست .... زندگی دارد ترک می خورد ......


کاری کن تا بر روی این قالی نخ نمای عقل ؛ روح ریش ریش شده ی خود را اندکی ببنشانیم تا استراحت کند ؛ آخر خونش می ریزد روی این زندگی ................ ما نمی خواهیم مدیونش شویم !

الان افطار دارد می رسد...... زود باش خدا ! دلم گرفته است اندکی نور بیشتر لازم نیست تا ریسمان را ببینم !

+ نوشته شده در 87/06/20ساعت 18:59 توسط بنده خدا |

همه دنیا بخوان و تو بگی نه

تو بگی اره تمومه

همین که اول واخر تو هستی

به محتاج تو محتاجی حرومه

تو همیشه هستی اما

این منم که از تو دورم

من که بی خورشید چشمات مثل  قاب سوت و کورم

نمی خوام وقتی تو هستی

ادم ادمک ها شم

چرا عادتم تو باشی

می خوام عاشق تو باشم

تازه فهمیدم بجز تو

حرف هیچ کی خوندنی نیست

ادمها می یان و می رن هیچ کی جز تو موندنی نیست

منو از خودم رها کن

تا دوباره جون بگیرم

خستم از این عقل خسته

من می خوام جنون بگیرم

+ نوشته شده در 87/06/19ساعت 14:51 توسط بنده خدا |

دید موسی یک شبانی را به راه

                        کو همی گفت : ((ای خدا و ای اله

تو کجایی که شوم من چاکرت

                      چارقت دوزم ، کنم شانه سرت

دستکت بوسم ، بمالم پایکت

                       وقت خواب آید ، بروبم جایکت

ای فدای تو همه بزهای من

                       ای به یادت هی هی و هی های من ))

زین نمط بیهوده می گفت آن شبان

                      گفت موسی : (( با کی استت ای فلان))

گفت : (( با آن کس که ما را آفرید

                      این زمین و چرخ از او آمد پدید ))

گفت موسی : (( های خیره سر شدی

                         خود مسلمان ناشده کافر شدی

ای چه ژاژ است و چه کفر است و فشار ؟

                        پنبه ای اندر دهان خود فشار !

چارق و پاتابه لایق مر تو راست

                       آفتابی را چنین ها کی رواست

گر نبندی زین سخن تو حلق را

                        آتشی آید بسوزد خلق را ))

گفت : ((ای موسی دهانم دوختی

                     وز پشیمانی تو جانم سوختی ))

جامه را بدرید و آهی کرد و تفت

                    سر نهاد اندر بیابان و برفت

وحی آمد سوی موسی از خدا

                      بنده ی ما را زما کردی جدا

تو برای وصل کردن آمدی

                      نی برای فصل کردن آمدی

هر کسی را سیرتی بنهاده ام

                       هر کسی را اصطلاحی داده ام

در حق او مدح و در حق تو ذم

                         در حق او شهد و در حق تو سم

من نکردم خلق تا سودی کنم

                           بلکه تا بر بندگان جودی کنم

خون ، شهیدان را ز آب اولی تر است

                          این خطا از صد ثواب اولی تر است

ملت عشق از همه دین ها جداست

                         عاشقان را ملت و مذهب خداست

بر دل موسی سخن ها ریختند

                            دیدن و گفتن به هم آمیختند

چون که موسی این عتاب از حق شنید

                            در بیابان در پی چوپان دوید

عاقبت دریافت او را و بدبد

                       گفت : مژده ده که دستورس رسید

هرچ آدابی و ترتیبی مجو

                     هر چه می خواهد دل تنگت بگو

+ نوشته شده در 87/06/16ساعت 11:42 توسط بنده خدا |

گفتم:چقدر احساس تنهایی می کنم

گفتی :من که نزدیکم ( بقره/186)

گفتم:تو همیشه نزدیکی ؛ من دورم.... کاش می شد بهت نزدیک شم

گفتی :هر صبح و عصر ، پروردگارت را پیش خودت با خوف و تضرع و با صدای آهسته یاد کن ( اعراف/205)

گفتم:این هم توفیق می خواد !

گفتی :دوست ندارید خدا ببخشدتون ( نور / 22 )

گفتم:معلومه که دوست دارم منو ببخشی

گفتی :پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید ( هود/90)

گفتم:با این همه گناه آخه چیکار می تونم بکنم ؟

گفتی :مگه نمی دونید که خداست که توبه رو از بندهاش قبول می کنه ؟!( توبه /104)

گفتم:دیگه روی توبه ندارم

گفتی: :)ولی) خدا عزیزه و دانا ، اوست آمرزنده گناه و پذیرنده توبه(غافر/2-3)

گفتم:با این همه گناه برای کدوم گناهم توبه کنم ؟

گفتی :خدا همه ی گناهان رو می بخشه ( زمر/53)

گفتم:یعنی بازم بیام ؟ بازم منو می بخشی ؟

گفتی :جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه ؟( آل عمران /135)

گفتم:گفتم نمی دونم چرا همیشه مقابل این حرفت کم می آرم ؟ آتیشم می زنه ذوبم می کنه!....خدایا توبه می کنم به برکت این ماه عزیز این مهمونی بزرگ ، توبه می کنم

گفتی :خدا هم توبه کننده ها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره /222)

ناخواسته گفتم:الهی و ربی من لی غیرک ؟

گفتی :خدا برای بنده هاش کافی نیست ؟( زمر /26)

گفتم:در برابر همه ی مهربونیت چیکار می تونم بکنم ؟

گفتی :ای مؤمنین خدا را زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید . او کسی هست که خودش و فرشته هاش بر شما درود و رحمت می فرستن تا شما رو از تاریکی ها به سوی روشنایی در بیارن . خدا نسبت به مؤمنین مهربونه ( احزاب 41-43)

 

گفتم : خدایا ممنونم فقط یه دعا دارم بکنم ، اونم اینه که کاری کنی بیشتر بشناسمت تا بیشتر بهت ایمان بیارم تا بیشتر دوست داشته باشم !

+ نوشته شده در 87/06/15ساعت 22:45 توسط بنده خدا |

خداوندی هست ! این یک جمله ی سؤالی نیست . شاید بگویی چرا " خداوندی "؟ آن "ی" نکره را چرا بعد از خدا آورده ای؟
خب معلوم است وقتی نهاد جمله شناخته شده نباشد باید از "یک " یا "ی " استفاده کرد پس :
خداوندی هست !
حالا اگر در صحت این کلمات شک داری بهتر است دیگر نخوانی اما بحث ما روی معقوله ی دیگریست :نکره و معرفه !
یعنی بهتر بگویم : تمامی فلاسفه در تمام تاریخ خواسته اند این سؤال را پاسخ بگویند که "خداوند" درست است یا "خداوندی" درست تر است ؟!
آنان که بویی از هنر برده بودند و میان جمعیت فلاسفه بر خورده بودند می گفتند خداوند درست است . البته من فکر می کنم که دوست تر می داشته اند که خداوند معرفه باشد ؛ زیرا که پاسخشان همان منطق روحانی جوهرشان بود ، یعنی هنر !
بالاخره که چه ؟ چرا خداوند که خود او و اراده ی او و اراده ی ما که در طول اراده ی اوست باعث شده که ما به این سؤال خطیر پی ببریم و بحث معرفه و نکره را در مورد این جمله ی پر معنا به کار ببریم ، پس چرا به این همه فیلسوف و جامعه شناس و روانشناس  و ..... و خیلی شناس های دیگر کمک نکرد تا حدالامکان مختصاتی نسبی از پاسخ این سؤال همیشه بی جواب بیابند ؟
براستی باید چه تعریفی از خداوند داشت ؟
خالق جهان ؟ ناظم جهان ؟ سرچشمه ی خوبی ها ؟ واجب الوجود ؟
یا
نزدیک ترین دوست انسان ؟ موجودی که آدم های به تحقیق "انسان " او را در عمق قلب خود حس می کنند ؟ "چیزی " که همیشه همه جا هست ؟ "حقیقتی " که آن را با چشم دل می توان دید و با چشم سر هرگز ؟
.
.
.
.
من که گیج شدم !
اما
به عنوان یه آدم به تحقیق انسان همیشه و در همه حال به یک ریسمان نیاز دارم .
این حق طبیعی من است تا به یک بی نهایت آویزان باشم !
آری !من هیچ نمی فهمم !!!
خداوند هست ! این یک جمله سؤال نیست !

 

+ نوشته شده در 87/06/15ساعت 22:13 توسط بنده خدا |


وقتي که کسي احساس کنه خدا ازش دور شده ،
وقتي يه سري وقايع و اتفاق ها دست به دست هم بدن که يه جوون نتونه خداشو  ببينه و درک کنه ،
وقتي که يه آدم خسته باشه ، روحش خسته باشه ،
وقتي يه نفر سر گردون باشه ، هي دور خودش بچرخه و تکليفش با خودش مشخص نباشه ،
خدا بايد کمکش کنه ؛ باسد از اين بلاتکليفي درش بياره .
ولي
اگه يه مدت گذشت و شرايط تغييري نکرد اونوقته که کم کم شک به سراغ آدم مي ياد و ايمان ضعيف مي شه .
اوقته که اون آدم اون جوون با خودش مي گه : "نکنه خدا منو دوست نداره !حالا من چيکار کنم چه خاکي به سرم بريزم ؟ نکنه اصلاً خدايي وجود نداشته باشه ...."
بعدش اون جوون دچار دوگانگي مي شه دچار گناه مي شه دچار عذاب وجدان مي شه و به معناي واقعي کلمه بدبخت مي شه
ولي
اگه کمي زودتر شراييطش عوض بشه و از فشار هاي بيروني آزاد بشه شايد اين اتفاقات نمي افتاد


خدايا
چه کسي اين وسط مسئوله ؟
خودت ؟
يا جامعه که جوون رو توي اين تنگناها گذاشتن ؟

+ نوشته شده در 87/06/11ساعت 1:42 توسط بنده خدا |

نمی دانم از انسان های میمون نمای عهد بوق نالان باشم یا

از میمون های انسان نمای عصر برق

یا از خدایی که در این نزدیکیست ...لای این شبو ها ...پای آن کاج بلند ....

 

 

 

پی نوشت : خدا شریعتی را با سهراب با هم بیامرزاناد !

+ نوشته شده در 87/06/07ساعت 18:50 توسط بنده خدا |

خدا داره نیگات می کنه داره امتحانت می کنه . داره تو رو می سنجه . که چن مرده حلاجی ؟

ببین مگه تو چی از بقیه کمتر داری . خب اینهمه وقت گناه کردی اینهمه وقت بی حجاب بودی اینهمه وقت نماز نخوندی . بیا یه هفته مثل بچه آدم تمام این کارا رو انجام بده . فقط یه هفته . تأثیرش رو هم ببین .

شاید بگی که نماز رو قبول نداری شاید بگی چه معنی می ده آدم دلا راست بشه و یه سری جملات رو به عربی بگه

ولی اتفاقاً فایده داره . خوب حتماً فایده داشته که اینهمه توی دین بهش تأکید کردن . ببین وقتی می گن ستون دین نمازه این شوخی نسیت . شوخی نیست وقتی که می گن سایر عبادت های انسان وقتی قبول می شه که نماز قبول بشه .

یه خورده باخودت فکر کن . ببین دیگه دوباره زندگی نمی کنی . همین یه باره .

هر کاری راهی داره . خب اگه به یه سری چیزا ایمان نداری مشکل از خودته .

وقتی به نماز ایمان نداری ، دلیل نمی شه که دیگه نمازو ول کنی و ادای روشن فکرا رو در بیاری و بگی نماز مال آدمای متحجره .

خب برو تحقیق کن . ببین چرا نماز خوبه . اصلاً تا حالا به معنای کلماتی که توی نماز گفتی توجه کردی . خودت باید بگردی ببینی معنای حقیقی نماز چیه . این زندگی توئه . این سر نوشت توئه .

خدا داره نیگات می کنه داره امتحانت می کنه . داره تو رو می سنجه . که چن مرده حلاجی

ای خدا دستامو بگیر

+ نوشته شده در 87/05/30ساعت 14:34 توسط بنده خدا |

به راه می افتادم . قدم هایم راتند تر می کردم .  لحظه ای درنگ ، می ایستادم . و ناگهان می دویدم ، بی امان می دویدم . فریاد می کشیدم و می خندیدم یا شاید گریه می کردم . شاید از گریه ام خنده ام می گرفت یا برای خندیدن می گریستم . اما حقیقت نهفته و تلخ بعد از تمام این تنش ها زمین خوردن بود . زمین خوردنی که بعدش یا علی داشت و باز هم راه افتادن و تند کردن قدم ها و لحظه ای درنگ تا دویدن بی امان .

دیگر خسته شدم .... بی نفس مانده ام در پس این تنگناها

کاش در خودم حل نمی شدم. کاش اینقدر از نزدیک خودم را نمی دیدم .

خدایا می خواهم فرار کنم .... پرواز کنم یا شاید خودم را پرتاب کنم . می خواهم دور شوم از خودم ..... دوست می دارم بروم تا در آخر دنیا آرام گیرم ..برای اینکه خودم را ببینم خودم را از دور ببینم که چه بدبخت و ذلیل در خودم می پیچم . دارم در خودم حل می شوم . من دیگر طاقت دفن شدن در خود را ندارم .

خدایا حالا دیگر زمان آن است تا ریسمان مقدس نجاتت را بنمایانی .... اما نه............ قبل از آن مرا بینا ساز !

 

+ نوشته شده در 87/05/12ساعت 0:18 توسط بنده خدا |

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست

هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود

 صحنه پیوسته به جاست

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد ....

+ نوشته شده در 87/05/01ساعت 12:24 توسط بنده خدا |

ای مهربان ترین مهربانان! ای نزدیکتر از من به خودم ! هزاران بار شکر که توفیق دادی تا این بنده ی رو سیاهت هم در زمره ی معتکفانت باشد .
خدایا من خود می دانم و تو نیز بهتر می دانی که این کلمات و جملات را یارای به دوش کشیدن عظمتت نیست اما حالا که مرا پرواز دادی همچنان آسمانی ام بدار ...
+ نوشته شده در 87/04/29ساعت 13:1 توسط بنده خدا |

خدایا!
از این که داری حرف هایم را می شنوی لذت می برم چون تویی شنوای همیشه شنونده ! تو مهربان ترین وجود عالمی که مرا با وجود تمامی گناهانم با وجود تمامی پیمان شکستن هایم با تمام بی مهری هایم دوست داری . خودت گفتی که توبه کنندگان را دوست داری .
خدایا من باید خیلی بدبخت و ذلیل باشم که با وجود تو شیطان را بپرستم ! وقتی که می گویی :( ای فرزندان آدم من به خاطر شما شیطال را طرد کردم آنوقت شما او را پرستش می کنید ؟!) قلبم آتش می گیرد و از این نیمه ی خاکی ام متنفر می شوم !
ای مهربان ترین مهربانان ! حال که به من توفیق دادی تا در زمره ی معتکفانت انگشتان توسل را  بر آستان ملکوتیت گره بزنم پس باز هم لطفی بکن تا توفیق و توان و لذت گریه کردن را داشته باشم . کمکم کن تا در این شب های نورانی بیشتر التماست کنم .
خایا خودت ما را به این بزم دعوت کردی پس کمک کن تا مستی این ضیافت در بند بند روحمان به یادگار بماند ....

+ نوشته شده در 87/04/23ساعت 13:54 توسط بنده خدا |

يک خطيب سرشناس با بیان اینکه صدا وسيماي ما اگر به صورت علني مردم را به گناه دعوت مي‌كرد، اشكالش كمتر از اين بود كه اكنون براي گناه زمينه‌سازي مي‌كند، افزود: سن علاقه دختران و پسران در جامعه ما كه مظاهر علني فساد مشخص نيست به شدت پايين آمده و اين صرفا مرهون زحمات دوستان در صداوسيما است.

 

به گزارش رجانيوز، حجت الاسلام عليرضا پناهيان که در اولين گردهمايي سراسري مجامع وبلاگ‌نويسي سخن مي گفت، با اشاره به مباحث فرهنگي و لزوم هوشياري مردم در مقابل توطئه‌هاي عوامل ضد فرهنگي، اظهار داشت: چندي پيش آخرين نفس‌هاي ضديت با ايمان و معنويت زده شد البته من سال يا مقطع خاصي مدنظرم نيست اما امروز ايمان و معنويت حرمت و قداست يافته است.

 

وی با اشاره به اینکه برخي عناصر فرهنگي حساسيت خود را نسبت به خطرات زمانه از دست داده‌اند، عرصه فرهنگ را نيازمند مديريت دانست كه فراتر از تجربه، سليقه، و سلامت نفس است.

 

وی اظهار داشت: اكنون دشمن ديگر نمي‌تواند جلوي گرايش معنويت رابگيرد پس به دنبال انحراف آن است و اكنون در دوره ما ديگر هيچ كس به مقابله علني با دين برنمي‌خيزد چون نتيجه آن را تجربه كرده‌اند و به همين جهت روش‌هاي مقابله كنوني آنان از همه خطرناك‌تر است.

 

وي با ذکر نمونه اي در اين زمينه ادامه داد: فروپاشي بنيان خانواده‌ها براي صهيونيست‌ها بسيار مهم است و توليدات اكثر كارگردانان و نويسندگان ما به گونه‌اي است كه انگار از خانواده‌هايي بيرون آمده‌اند كه فقط در آن دعوا بوده است و بدين ترتيب رسانه براي عدم پذيرش احكام ديني بسترسازي مي‌كند. بعد مي گويند صداوسيما كه حرامي را حلال نكرده است!

 

وی خاطر نشان کرد: برخي كارشناسان ما به جاي آنكه ابرو را درست كنند چشم را در مي‌آورند و اين در اكثر برنامه‌ها مشهود است. مي گويند كدام برنامه، مي‌گوييم بگرديد در كدام برنامه نيست. در يك فيلم توبه را به لجن مي كشند و مذهبي هاي ما غافل هستند و در فيلم ديگر براي اينكه ارتباط مرد با يك زن ديگر را تقبيح كنند، بي احترامي مادر به پدر را تبليغ مي كنند.

 

پناهیان با بیان اینکه صدا وسيماي ما اگر به صورت علني مردم را به گناه دعوت مي‌كرد، اشكالش كمتر از اين بود كه اكنون براي گناه زمينه‌سازي مي‌كند، افزود: سن علاقه دختران و پسران در جامعه ما كه مظاهر علني فساد مشخص نيست به شدت پايين آمده و اين صرفا مرهون زحمات دوستان در صدا و سيما است.

 

این خطیب سرشناس با اشاره به اینکه اكنون در كشور ما اگر يك فرد ده سال كار فرهنگي كند، به عنوان عنصر فرهنگي شناخته مي‌شود و ما اكنون با خيل عظيم و لشكري از عناصر فرهنگي كه هوشمندي خاصي براي زمان‌شناسي ندارند مواجه‌ هستيم، تصریح کرد: اكثر عناصر فرهنگي ما دشمنان مدرن را نمي‌شناسند و آگاهي و آشنايي حساب شده با نيازهاي زمانه در مديريت‌هاي فرهنگي وجود ندارد.

 

+ نوشته شده در 87/04/23ساعت 13:9 توسط بنده خدا |

ان الذین یذکرون الله قیاماً و قعوداً و علی جنوبهم و یتفکرون فی خلق سماوات و الارض ربنّا ما خلقت هذا باطلاً سبحانک فقنا عذاب النّار

+ نوشته شده در 87/04/22ساعت 21:36 توسط بنده خدا |

خداوند متعال به حضرت داوود فرمود :


(( اي داوود اگر روي گردانان از من چگونگي انتظارم براي آنان ، مدارايم با آنان و

اشتياق مرا به ترك معصيت هايشان مي دانستند ، بدون شك از شوق آمدن به سوي من مي مردند و بند بند وجودشان از محبت من ازهم مي گسست )) *


..............................................
* ميزان الحكمه ، ج4 ، ص 2797

+ نوشته شده در 87/04/15ساعت 0:2 توسط بنده خدا |

زندگي يعني شاد بودن .

 

يعني به دنبال شادي گشتن و به دنبال بي نهايت شادي بودن

 

بايد با چشمان باز بنگري كه كدام راه و كدامين شادي بي نهايت تر است .

بايد براي شاد بودن به خدا پناه برد .

 

بايد خدا را التماس كرد ! گريه كرد به درگاهش كه ما را در اين گند زار شاد

 

نمايان غم زده ، رها نكند .

 

خداوند بزرگتر است از هر آنچه كه شاد است يا ناراحت .

 

اين خداست كه شادي را آفريده پس هم اوست كه بهتر از هر كسي مي

 

داند كه شادي را چطور مي توان كسب كرد .

خدا يا !

 

مرا شاد كن !

 

كاري كن وقتي كه اسمت را صدا مي زنم از شدت خوشحالي و شوق

 

ذرات وجودم به وجد آيد و اشك شوق چونانكه در هنگام حسرت از

 

 ديدگانم مي باريد ، بلكه صد بار بيشتر سرازير شود .

 

خدايا ني دانم كه چطور و با چه زباني و با كدام قدرت اين را بگويم ولي به خودت قسم :

 

من دوستت دارم

 

+ نوشته شده در 87/04/10ساعت 18:22 توسط بنده خدا |

گاهي وقتها انگار حوصله ي خدا را نداريم . مثلاً پس از يك هفته كه گناهي نمي كنيم يا خطايي مرتكب نمي شويم ، كم كم حوصله نداريم نماز بخوانيم يا كمي پيمانمان با خدا سست مي شود . تا آنجا كه بار ديگر در منجلاب گناه فرو مي رويم . براستي دليل اين اتفاقات چيست . مگر نه اين است كه انسان خدا را با تمام وجود حس مي كند و مي داند كه خدا را دوست دارد و خدا نيز همواره نظاره گر اوست .

آيا شيطان مانع پاكي انسان است ؟ چرا ؟ به چه حقي شيطان ما را اينطور نابود مي كند ؟ چه كنيم كه گرفتار شيطان نشويم ؟ اصلاً اين شيطان چيست ؟ از كجا بايد بفهميم كه چطور شيطان ما را گول مي زند ؟

خدايا !

تو خودت مي داني و آگاهي كه دوستت دارم . مي داني كه عاشقانه اسمت را صدا مي زنم . پس خودت به ما نيرو بده ؛ حوصله بده تا آنچنان كه شايسته ي توست تو را عبادت كنيم .

خدايا ! به ما كمك كن كه در برابر لذت گناه مقاومت كنيم خدايا لذت پاك بودن را به ما بچشان !

خدايا به ما قدرت پرواز كردن و در آسمان ماندن عنايت كن

+ نوشته شده در 87/04/03ساعت 11:25 توسط بنده خدا |